گزو تاق

انچه در کویر میروید گزو تاق است.این درختان بیباک صبور بی چشم داشت نوازشی وستایشی از سینه ی کویر به اتش سر میکشند و میاستند و میمانند

مسابقه
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳  کلمات کلیدی: مسابقه

اقا کیا ممنونم که منو به بازی راه دادی.شاید برای شما قدیمی ها سخت نباشه اما برای تازه واردیه مقدار سخته

بدترین اتفاق زندگیم  :

خرداد 89ابرو

خوب ترین اتفاق  :

خرداد 89 عینک

بس خجسته معصیت کان کرد مرد(همون سید خودمونومون سید اصلیه گرفتین؟)

نی ز خاری بردمد اوراق ورد 

بدترین تصمیم :

ترم یک و دو دانشگاه(انچنانم من از این کرده پشیمان که مپرس) 

بزرگترین پشیمونی :

مربوط به کنکور بودو اون کرده بالایی

فرد تاثیر گذار زندگیم :

دکتر سروشنگران 

مریدش نیستم عکسشو به دیوار اتاقم نزدم حتی ارزو ندارم ببینمش

 یا باهاش حرف بزنم.اما منو تا جاهایی برده که فکر نمی کردم در هایی

 رو باز کرده برام که به فکرم نمی یرسید رو ارزو هام رو شخصیتم روی

 فکرکردنم روی حرف زدنم خیلی تاثیر گذاشته

چه آرزویی دارم :

که آسمون بباره/فراوونی بیاره/ازش بخوایم برامون/سنگ تموم بذاره

 شفا بده مریضو/خط بزنه ستیزو/رو هیچ دیوار و بومی/نخونه جغد شومی

دعا کنیم رها شن/اونا که توی بندن/از بس نباشه محمود/زندونا رو ببندن

 

اعتقاد به معجزه :

ندارم

چقدر خوش شانسم :

اقا داستان من داستانه کلاغ یا اون سنگی که از اسمون میاده 

خیانت :

ادمی که به خودش خیانت می کنه از همه بدتره.

ادمی نباید  خودشو ارزو هاشو ارمانشو بفروشه 

اگه مجبور شدحداقل ارزون بفروشه

عشق :

قبل عشق:تا عاشق نشدی نباس حرفشو بزنی(دیالوگ داریوش ار جمند تو فیلم اعتراض)         

وسطش:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 دیده سیر است مرا جان دلیر است /زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم/چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم/اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

 

دروغ :

دروغ مصلحت امیز به ز راست فتنه انگیز

از کی بدم میاد ؟

از همون که اگه نباشه اسیرا ازاد می شن البته خودش تنهایی نه

تا حالا دل کسی رو شکوندین ؟

اره زیاد متا سفانه

دلیل انتخاب اسم وبلاگ :

این نوشته ی شریعتی هست و خیلی دوست دارم هر روز می خونم

کی رو از بچه های وب بیشتر دوست دارم :

همشون رو دوست دارم کیا رو بیشتر

تعریفی از زندگی خودم :

زندگی همیشه زیباست نه واسه همه زیباست

زندگی مثی فوتباله نههمیشه می بری نه همیشه خوب بازی می کنی

بعضی اوقات باید حمله کرد بعضی اوقاتم باید دفاع کرد

مهم اینه که از وقتی صدای سوت اومد باید بدویی تا وقتی  سوت اخرو زدن

مهم اینه که تو حمله فرهاد مجیدی باشی نه ارش برهانی         

خوشبختی  :

این که وسط بازی تیم و نکشی بیرون و ابرو مندانه بازی کنی

این واژه ها یادآور چی هستند :

هلو :

انیتا خواهر زادهم البته عسل بیشتر بهش می خوره

خدا:

 نمی دونم اولین و شاید مهم ترین سوال زندگیم.

دوری و دوستی

امام حسین:

مرد بزرگ جدای عقاید مذهبیم که زیادم نیست دوستش دارم

اشک :

مرد که گریه نمی کنه.تا حالا کریه نکردم گذاشتم واسه یه چیز خیلی مهم

کوه: 

خیلی دوست دارم برم مدرسه می رفتم با بچه ها زیاد می رفتیم

اما تنهایی یه چیز دیگست انگار کوه با شما حرف میزنه یه بار امتحان کنید

فرار از زندان: 

   اولاشو اولا دوست داشتم الان ازش خوشم نمیاد اشتباه کردم دیدمش

هوش:

با هوش نیستم اما یه رفیق دارم باهوشه.پدرام باهوش اسمشه

خواهر شوهر:

ندارم

رنگ چشام  :  

سیاه  روشن

رنگ مورد علاقه :  

ابی مایل به سبز

جواب تلفن و ارتباطات: 

معمولا جواب می دم. مگر وقتی بچه ها زنگ بزن بخوان بریم بیرون اما 90 داشته باشه

 کلام آخر: 

ممنونم.به من سر بزنید 

 


 
ابی تر از همیشه
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳  کلمات کلیدی: ابی

    آبی تر از دریاها/  هم لهجه ی بارونم

        رنگ زمین نمیشم/ از جنس آسمونم


     آبی رو خواب میبینم/ آبی رو فکر میکنم

        با واژه های آبی/ از زندگی میخونم


    

    با آدمای آبی/دنیا قشنگ تر میشه 

       رنگ های دیگه پیشش/ کمرنگ میشن همیشه


 

    توفتح قله ها یا / عبور از هر تاریکی

      هیچ سایه ای حریف/ رنگ آبی نمیشه


 

     آبی شو تا دوباره/ بشی رنگ ستاره

       رنگین کمون رنگی از/ آبی بهتر نداره


 

    با من بخون که از نو/ هم پابشیم منو تو

       بخون که آبی رنگ/  دلهای بی قراره

   من آبیم تو آبی/  این یعنی یه اقیانوس

       یعنی یه کهکشون از/ هزار قطره ی فانوس


   آبی بودن دلیل/همبستگی ماشد

      غصه نخور که آبی/حریف سحر و جادوست



      مابا هم آسمونیم / یه آسمون روشن

          یه جاده رو به خورشید/یه دریا از تو من


      من تو هر دو آبی/من و تو هرهم دست

       دست منو بگیرو/ آبی رو فریاد بزن


      آبی شو تا دوباره/ بشی رنگ ستاره

       رنگین کمون رنگی از/  آبی بهتر نداره


     با من بخون که از نو/ هم پابشیم منو تو

        بخون که آبی رنگ/ دلهای بی قراره

 


 
حافظ
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱  کلمات کلیدی: حافظ شناسی

دیروز بزرگداشت حافظ بود.از حافظ زیاد نوشته اند ودیوان اورا زیاد خوانده اند. من اینجا کاری به خود حافظ ندارم هر که بوده  برای امروز ما تفاوتی ندارد بحث سر فکر حافظ است.سر زبان و افسون کلام او که چون کهربایی همه را با خود جذب کرده است .همه با حافظ دمخورند پیر و جوان از کارگر و کارمند تا مغازه دار تاخانه دار تا مهندس

راز ش چیست ؟که هم در مجالس ختم دیوانش را می خوانند هم در تولد.هم در کنار سجاده نماز جایش هست هم در گوشه ی میخانه ها و نزد می خواران.چندین قرن کسانی که لطف طبع وسخن گفتن دری دانند رازهای مگوی خود را که در صندوقچه ی سینه ها حبس بوده با اون در میان گذاشته و از او پرسیده اند و جالب اینکه هر کسی از او به مناسبت نیتش نکته ای یافته و ان را در کار کرده.عده ای را زبند غم ایام نجات داده وخبرداده که  نقش جور و نشان ستم را نخواهد ومزده داده که مسیحا نفسی می اید به گروهی پیغام داده که براستانه ی تسلیم سر بنهند که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد گروهی را دعوت کرده که سر به دنیا و عقبی فرود نیاورندو جهان را سقف بشکافند ولی باز میگه از هر طرف که رفتم جز محنتم نیافزود عده ای رابه قناعت توصیه کرده که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد عده ای را به شاد باشی و خوش گذرانی دعوت کرده.عده ای را فرموده که عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر اید عده ای را خبرداده که ازاین در سر بگردانند که چو عاشق می شدم گفتم گرفتم گوهر مقصود/ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد و چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس عده ای را به سفر تشویق کرده که سخندانی وخوش خوانی اینجا نمی ورزند بیا حافظ که تا خود را به جای دیگر اندازیم و عده ای را هشدار داده که سفر نکنن که شیراز بهترین جاست.زمانی فرمود که مصلحت دید من انست که یاران همه کار/بگذارند و خم طره یاری گیرندو زمانی دیگر انهارا انذار داده که با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن اهنگ او و...

و ایرانیان این توصیه ها را به کار بسته اند. راز حافظ چیست که عراق و پارس را گرفته و این چنین جهان گستر شده؟

  


 
باشگاه مشت زنی
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠  کلمات کلیدی: باشگاه مشت زنی ، فیلم بازی

شاید باور نکنید اما من تازه فیلم باشگاه مشت زنی را دیدم تعریفشوشنیده بودم اما بعد از فیلم فوق العاده بد بنجامین باتن اصلا فکر نمی کردم یکی ازفیلم های قبلی فینچر اینقدر عالی باشه فیلم قدیمیه حتما بیشتریا دیدنش پس بحث سر فیلمم یه مقدار قدیمی شده اما
علاوه بر اخرش که عالی بودو واقعا ارزش داشت بزنی از اول دوباره دقت کنی این دوتا چه جوری امکان داره یه نفر باشن چیزی که توجه منو جلب کرد این تصیفی بود که از این قشر جامعه کرده بود.کسایی که الزاما فقیر نیستن شاید طبقه متوسط باشن ولی انگار اینا تو جامعه گم شدن انگار اینا رو هیچ کس نمیبینه اینا تنهان اما مشکلشون تنهاییشون نیست تنهاییشون اینها رو دچار بیماریی کرده که اگر چه خیلی سطحی حتی اونقدر مهم نیست که دکتر بخواهد بهشون دارو بده اما از داخل داره اونا رو میخوره

اینها همه جا هستن.همه جور ادمیم هست بینشون پلیس ودکتر و بیمار و مهندس و...شاید یکی از دلایلش اینه که ایناتنهاهستند.مدرنیته انسانها رو ازاد تر کرده و اما اینها رو تنها ترم کرده.انگار بیماری هایی به وجود اومده که قبلا سابقه نداشته درمانیهم نداره انگار تو این جامعه خشن سرمایه داری که مسابقه سر بیشتر در اوردن و بیشتر شبیه سلبریتی شدن یه جرقه بیشتر لازم نیست تا این عده بیمار به بزرگترین مشکل تمدن جدید بدل شن.

انگار مدرنیته به اینا خیلی چیزا داده اما هدفشو نو اون طرز فکری که جهان رو با هدف و به خود متکی نمیدید و خدا رو حاضر میدید و از اونا گرفته.برد پیت میگفت ما تربیت شده یه نسل تلوزیونیم هممون میخواهیم که سلبریتی بشیم اما چند نفر مون شدیم؟همه با تمام خشمشون فریاد میزدن هیچ کدوم.باز می گفت چند تا تون می خواین که اون جوری بشین؟باز همه فریاد می زدن هیچ کدوم.
حالا اینها نمی خوان چیزایی رو داشته باشن که همه جا مده.اینا نمی خوان هیکلشون مثل ستاره ها باشه که مسخره می کنن این هیکل ها رو میگن مرد بعد از 2 هفته دعوا بدنش درست و مردونه میشه نمی خوان برن هتل یا خونه ی خوب داشته باشن میخوان تو خونه خرابه زندگی کنن نمیخوان تو کارشون پیشرفت کنن نمی خوان کروات بزنن نمی خوان...
اینها هیچ هدفی ندارن هیجیم نمی خوان اگرم بمب میزارن چون فکر می کنن با نابود شدن کارت های اعتباری همه چی درست میشه.یعنی اینها بر عکس اون چیزی که بنظر می رسه نمی خوان همه چیو خراب کنن می خوان درست کنن می خوان اونی که درسشو ول کرده بره دانشگاه.می خوان اونایی که واسه جامعه مضرن یا اشرافین یا به قول خودشون به درد نمی خوره نابود شن شرکتهایه اعتباری منفجر شن.ماشین پول دارا خراب شه.مغازه ی کامپیوتر فروشا(جنس الکی و بدرد نخور) داغون شه مجسمه هایه بی فایده بشکنن کافی شاپها بسته شه
برای همینه میگم این توصیف این فیلم از این طبقه که اسم نداره بیماریش درما ن نداره( که اگرم داشته باشه دیگه نمیخوان) هدف نداره ....عالیه.اینها رابین هود نیستن مثل جانی دپ تو پابلیک انمی (public enemy)دزد نیستن مثل رابرت دنیرو تو تاکسی درایور خشن نیستن.اینه انارشیست نیستن برای همین این فیلم عالیه.شما رو دعوت می کنم یه بار دیگه این فیلمو ببینین


 
بعضی حرفا گفتنی نیست
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠  کلمات کلیدی: وبلاگ

خب این پست اول منه.خوب تازه کارم و دقیق نمی دونم باید از چی بنویسم اصلا تو وبلاگ چی باید نوشت وبلاگ برای خود ادمه یا اونایی که میان و میبینن؟اگه برای خود ادمه چرا ادم باید باید تو نت بنویسه حرفای خودشو به خودش میگه و خودش میشنوه از اون گذشته اگه وبلاگ برای خود ادمه چرا این همه بازدید کننده برای همه مهم؟اگرم برای خواننده است خوب هم وبلاگه خودشونو دارن.من چرا باید بنویسم؟

وبلاگ بایدجدی باشه یا صمیمی؟چه قدر جدی چه قدر صمیمی؟اون قدر که با دوستمون حرف میزنیم؟یعنی هر چی به دوستت میگی میشه اینجا بگی؟بلاگفا یا پرشین بلاگ ؟فونتت باید ریز باشه یا درشت؟

از چی باید نوشت؟از اونایی که بودن و رفتن؟؟از ناراحتیا؟از خوشحالیا؟از غمایی که داری؟ ازاون چیزی که فکر میکنی ظلمه؟؟از رایی که نشمردن؟از ارزوها و ادمایی که مردن؟از اون یه هفته ی خوب که یه دفعه جمعه همه چی خراب شد؟واقعا چه قدر راهه از پیروزی تا شکست؟از وقتی که احساس می کنی دنیا برای توه نا وقتی همه چی تموم میشه انگار هیچی اینجا هیچوقت درست نبوده؟چه قدر فاصلست از یه ساختمون خوب تا زلزله؟

از اتفاقای روزانه؟مگه اتفاقای روزانه روزانه نیست؟پس چرا باید انقدر مهم باشه که شما بخونید؟

باید داستان نوشت یا شعریا طنز؟

از دانشگاهی که یه ترمش مونده؟یا سربازی که همش مونده؟

از فوتبالی که جمعست؟(جمعه هام که همیشه ابین)؟

راستی اگه کسی نیمد چی؟یعنی حسه وبلاگ داشتن مثل مغازه داریه؟

جواب همه ی این سوالا رو صبح که تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم داشتم

 

 


 
شروع
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠  کلمات کلیدی: کویر ، گزوتاق

 

  انچه در کویر میروید گزو تاق است.این درختان بیباک صبور وقهرمان که علی رغم کویر و بی نیاز از اب و خاک و بی چشم داشت نوازشی وستایشی از سینه ی خشک و سوخته کویر یه اتش سر میکشند و میاستند و میمانند.بی هراس مغرور تنها و غریب.گویی سفیران عالم دیگریند که در کویر ظاهر میشوند.

   این درختان شجاعی که در جهنم میرویند، امّا اینان برگُ و باری ندارند، گلی نمی افشانند ثمری نمیتوانند داد.شور جوانه زدن وشوق شکوفه بستن و امید شکفتن در نهاد ساقه شان یا شاخه شان  میخشکد و می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر کویر از ریشه شان بر می کنند و در تنورشان می افکنندو...این سرنوشت مقدر انهاست